یک دل سیر گریه و وعده دیداردر تاریخ آورد اند که در زمان فراق میان جلال الدین و حسام الدین، دیدار حسام میسر نمی شد و دل مولانا خوش بود به پیغام های اندکی از حسام دریافت می کرد و روزگار خود را با اینها سر می کرد البته همراه با رنج های فراوان مویه ها می کرد دور از چشم حسام که اگر می شنید شاید دل او هم آب می شد و بردیدگانش اشک هایی جاری می شد. اما او می گریست و حسام پاک بی خبر بود و نمی دانست که در دل مولانایش چه ها می گذرد. قضا را یک روز با واسطه گفتگوهایی کردند و جلال پرده از روی برخی گلایه هایش برداشتی و حسام خود را به انکار زد و به گفت آمد که گله برای چه؟ و جلال الدین گفتا که این همه پیغام و پسغام بی جواب گلایه ندارد؟ القصه روزگار بدین سان می گذشت تا اینکه در یکی از روزها همه در اندیشه حسام و گلایه همی کردی که چرا به خوابم می نیایی؟ قضا را شب آن روز پردغدغه چون جلال به خواب همی رفتی در خواب حسام الدین بدید که قدم رنجه فرموده تا منزل جلال اجلال نزول کرده است. بعد از دید و بازدید با اعضای منزل به اتاقی جداگانه همی رفتند منتها حسام سعی همی کردی تا از جلال دور باشد. جلال نیز فرصت غنیمت همی شمردی و درد دل همی کردی لیک حسام هماره دوری می گزید و خوش داشت که از دور نظاره گر جلال باشد و سخنان وی از دور بنیوشد مبادا که دیدگانش به دیدگان آهوانه جلال الدین بیفتد و نیز درد و رنج جلال را از دیدگانش نخواند که دلش تاب نیاورد و به سوی جلال پرواز همی کند!! اما مولانا آنقدر از دلریش هایش باصدای بلند بگفت که حسام تاب نیاوردی و نزدیک تر آمدی نگاه مهربانانه اش را نصیب و نثار جلال الدین کردی و جلال الدین اشک رنج و شوقش را در هم آمیختی و با همه وجود هم سخن می گفت و هم نظاره می کرد بر دیدگان آهووش حس
برچسب:
نویسنده: حدیث زارعیپور
تاريخ: چهارشنبه
27 تير
1403 ساعت: 20:09